Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 26 شهریور ماه سال 1386
حس خوب

سلام...

* من الان یه عالمه حس خوب دارم(گوش شیطون کر!)به چند دلیل:

۱: تونستم بعد از ۲ روز مبارزه با یه ویروس موذی(!) امروز روزه بگیرم! هر چند سرفه هنوز به سختی مجالی واسه نفس کشیدن می ده اما خوب اینم از پا درمیاریم!

۲: از فردا می خوام بعد از سحری نخوابم! راستش من صبحها خیلی بهتر درس می خونم. عوضش شبا زود خوابم می بره.

۳: مامان خانومی جمعه افطار خانواده مسعود رو دعوت کردن

۴: دیشب برای مرجان خواستگار اومده بود و مسعود دائما به من گزارش می داد! هر چی بهش می گفتم دِ برو الان می گن داداش عروس(!)هی گوشی به دست داره چیکار می کنه به کی اس ام اس می ده!اما گوش نمی داد! یاد روز خواستگاری خودمون افتاده بودیم! آخه از همون اول خوش خنده بودیم همه صدای خنده مونو از تو اتاق شنیده بودن بعد هم مسعود می گفت تا اون دوتا رفتن تو اتاق مامان اینا شروع کردن از تو تعریف کردن منم هی تایید می کنم و تو دلم ماشاللا می گم بعدم می گفت داماد مثل تو بوری بوری بود حالا یه روز که دیدمش باید با جزئیات برام تعریف کنه.وااا!چه معنی می ده عروس خانواده در جریان نباشه! خوب همین که می دیدم مسعود حتی تو اون شرایط هم به فکر منه و... حسش قشنگ بود.

* ممنون از همه دوستای گلم که جوابمو در مورد سوال پست قبل دادن.

وقتی از مسعود پرسیدم اینو جواب داد:

۱۰ سال دیگه من فکر کنم دلامون انقدر تو هم ذوب می شن و رگ و ریشه می گیرن که همه چیمون رنگ و بوی ما می ده آها راستی ۱۰ سال دیگه فکر کنم دوتا جینگول هم به جمعمون اضافه شده باشن! (من اضافه می کنم مثل باباشون شیطون کاش به من برن آروم و ساکت!   )

و جواب خودم: ۱۰ سال دیگه من توی دلم عشقی دارم به کهنگی یه عشق هزار ساله... تا اون موقع ما باید پله های پیشرفت رو طی کرده باشیم و انقدر تونسته باشیم همدیگرو بزرگ کرده باشیم که بتونیم همون دو تا جینگول وروجک رو هم تربیت کنیم.(ایشاللا)دلم می خواد وقتی اون موقع برمی گردیم و به عقب نگاه می کنیم هر دو باعث ترقی هم شده باشیم و در کنار زندگی خصوصی خوب یه زندگی اجتماعی عالی رو هم داشته باشیم.که می دونم با حضور تو و لطف خدا این تصورات محال نیست...

نقل و نبات: کاش بدونی الان پرم از تو!


شنبه 24 شهریور ماه سال 1386
من عاشــــــــــــقم

سلام...

اصلا نمی دونم از کجا بگم.فقط می دونم که باید بارها و بارها سجده شکر به جا بیارم به خاطر پیدا کردن خانواده گلی مثل خانواده مسعود.نمی دونید چطور مثل پروانه دور من و مسعود می چرخیدن.چی بگم از این مامان گل که تو مهربونی لنگه نداره.چنان با افتخار بلوزی که من برای روز مادر براشون گرفته بودم پوشیده بودن و به همه هم اعلام می کردن که من از خجالت آب شدم.وقتی می گفتن اشکال نداره خودم تو عکس نیفتم فقط بلوز خوشگلم بیفته دلم می خواست اشک شوق بریزم.به هیچ عنوان تو اون جمع احساس غریبه بودن نمی کردم انگار سالهاست که این خانواده رو می شناسم.انقدر باباش رو دوست دارم وقتی تا رسیدن و نشستن به من اشاره کردن برم بشینم پیششون و دستمو گرفتن و بوسیدنم دلم می خواست خدا رو بغل کنم!وقتی خواهرای مسعود اونجوری میومدن و کنارم می نشستن و انقدر صمیمانه باهام حرف می زدن که حس می کردم دوتا خواهر مهربون دارم دلم می خواست برم تو آسمونا.وقتی مرجان(خواهر کوچیکه مسعود) اومده بود نشسته بود کنارم و ازم راهنمایی می خواست واسه برخورد با خواستگارا دلم می خواست دنیا پر می شد از حس من!وقتی مسعود با افتخار به شوهر خاله ش می گفت که یاسی هم یه پا هنرمنده دلم می خواست محکم بغلش کنم وقتی هر جا بودم با چشماش دنبالم می گشت و با همون چشمای معصومش ازم می خواست برم و کنارش بشینم دلم می خواست همه این عشق خدایی رو لمس کنن!وقتی مامان مسعود گفتن یاسی می دونی که خدا زیباست و زیباییها رو دوست داره پس تورو خیلی دوست داره دعامون کن، دلم می خواست زار زار گریه کنم از این همه مهربونی.وقتی پرهام دوساله مریم (خواهر مسعود)پشت سر من گریه می کرد و می گفت من می خوام با خاله یاسی گلم برم فقط مات و مبهوت مونده بودم! وقتی عادل و علی ۸ ساله(بچه های برادر مسعود) دائما میومدن بوسم می کردن و می گفتن ما خاله یاسیمونو خیلی دوست داریم اصلا نمی تونم حالمو وصف کنم!با اینکه تنم از تب می سوخت اما نمی تونستم یه لحظه هم ناراحتی رو تو صورتم تحمل کنم.خدایا من عاشقم،عاشــــــــــــــــق.عاشق تو و همسرم و خانواده نازنینش.

دیشب هم خونه عمه من بودیم تولد عمه م بود.اونجا هم خیلی خوش گذشت.اما یه لحظه مسعود رو تنها نمی ذاشتم مامان و بابا هم میومدن کنار ما می نشستن و من ذوق می کردم.از آویزون شدن بدم میاد چون دختر عمه هامو دیده بودم که اول ازدواجشون جلو اون همه آدم هی به هم آوویزون می شدن و منظره خیلی بدی داشت به همین خاطرم قبلا با مسعود هماهنگ کردیم که هیچوقت جلوی دیگران هی به هم نچسبیم.پیش هم بودیم و در عین حال کنار همه.با هم حرف می زدیم و در عین حال با همه.یه سبد گل خوشگل هم برای عمه م بردیم که همه کلی خوششون اومد.

دیروز هم با مسعود رفتیم شهروند خرید کردیم یه پیراهن هم برای مسعود خریدیم که خیلی توش جیگر می شد طوریکه من هربار نگاهش می کردم دلم می خواست یه گازش بگیرم!مسعود هم به بلوز خوشگل و خوشرنگ به عنوان هدیه مدرکم بهم کادو داد همراه با یه کارت خوشگل و یه متن ناز مثل همیشه.

خدایا شکرت به خاطر این همه لطفی که من اصلا خودمو لایقش نمی دونم.بعضی وقتا از شدت شرمندگی دلم می خواد سجده کنم و تا قیامت سرمو بالا نیارم.می دونم بنده خوبی نیستم اما با همه بدیهام خودت می دونی که چجوری عاشقتم.

نقل و نبات: دقت کردی مسعود؟من و تو دیگه وقتی کنار هم راه می ریم نا خودآگاه دست همو می گیریم.من وقتی دستتو نمی گیرم حس می کنم یه چیزی کمه!تو نمی دونی چقدر حس خوبیه نوازش موهات با اینکه تو شاکی می شی که موهاتو به هم ریختم اما من هوس می کنم!یا نمی دونم چرا انقدر گاز گرفتن تو مزه می ده!!وقتی تو اوج حس قشنگمون گازت می گیرم خودم حس می کنم تمام حسمو منتقل می کنم!دیگه نمی دونم چجوری باید بگم دوست دارم فقط همین چشمام هستن که می تونن بهت بگن که...


چهارشنبه 21 شهریور ماه سال 1386
پست ماه رمضونی!!!

سلام...

* اون روز که کیک پزیده بودم و با مسعودم قرار داشتم ازش خواستم قبل از بیرون رفتنمون نیم ساعت بیاد خونه ما.دلم نمیومد ظاهر کیک رو نبینه.وقتی اومد و نشست چند دقیقه پیشش نشستم و بعد رفتم دوتا چایی خوشرنگ ریختم و آوردم. یادتون هست که من از چایی ریختن متنفر بودم!اما نمی دونم چه سِریه که از چای ریختن واسه مسعود لذت می برم آره بعدشم رفتم کیک رو آوردم.مسعود داشت نمی دونم راجع به چی صحبت می کرد تا کیک رو آوردم آخر حرفش نصفه موند و یه آآآآآآآآآآآآ بلند گفت. وای انقد ذوق کردم که نگو! اولین دستپخت من بود که مسعود می خورد. نصف کیک اون ظرف رو که عکسش تو پست قبلی بود خورد انقدر هم به به و چه چه کرد که من از عشقولانگی مردم! نمی دونم خودش فهمید یا نه که اون لحظه به اندازه همه روزهای گذشته بهم حس خوب داد.مامان و بابا هم خیلی تعریف کردن اما نشد اون لذتی که از تحسینای مسعود حس کردم. بعد هم رفتیم پارک و یه ذره اونجا حرف زدیم.جالبه ها!ما دو تا وقتی کنار همیم دائم در حال تو سر و کله هم زدنیم!! البته از باب شیطنت ها نه دعوا!اگر هم مثلا راجع به مسئله ای صحبت کنیم که دو بُعد داشته باشه حتما حتما من یه بعدشو می گم مسعود اون یکی بعدشو!تا حالا نشده هر دو راجع به یه بُعد صحبت کنیم! اوهوم!خودم می دونم آخر تفاهمیم! ولی تو ماشین اس ام اسی بهش گفتم که حتی با وجود این به ظاهر عدم تفاهما بهترین شریکی بود و هست که من می تونستم واسه زندگیم انتخاب کنم.به نظرم مکمل های خوبی برای هم هستیم.از همون اول هم که می خواستم واسه معیارهام فکر کنم همیشه با خودم می گفتم باید بتونیم همدیگرو تکمیل کنیم نه اینکه عین هم باشیم.آره خلاصه بعدشم رفتیم محله ای که قراره خونه مون تو اون محل باشه  کلی هم واسه خونه مون نقشه کشیدیم.بعد هم رفتیم یه جا نون و کباب و ریحون خوردیم.(توروخدا روزه دارها این جمله رو نخونن!  )از اونا که رو تخت لم می دن!خیلی مزه داد.بعد هم یه پیاده روی جانانه کردیم.تو فیلما نشون می دن مثلا دو نفر دارن رو یه پل وسط اتوبان راه می رن!ما هم همونطور بودیم.نگاه کردن از بالای اون پل به پایین بعد گرفتن دست مسعود یه حس خوبی بهم می داد.ارتفاع و گرمای دستاش....نمی تونم توصیف کنم.   وقتی برگشتیم مامان خانومی گفتن بابا خیلی دلش برات تنگ شده بود اما دیر اومدین خوابش برد.منم رفتم یواشکی یه کردم فقط چشماشونو باز کردن گفتن یاسی از کیکت خوردم خیلی خوشمزه شده بود دلم برات تنگ شده...بعدم دوباره خوابیدن  فرداش هم استخر نرفتن و گفتن میام خونه دلم برای یاسی تنگ شده. خدایا این مامان و بابای مهربون رو ازم نگیر. فک کنم من از ۷ روز هفته باید ۶ روز خونه مامانم باشم ۱ روز خونه خودم تازه مطمئنم همون یه روز هم به چشم باباخان میاد!

* دیروز در اثر تشویقهای اطرافیان تصمیم گرفتم یه سوپ درست کنم.دستورشم از روی وبلاگ سیندخت جون برداشتم.با اینکه روزه بودم و نمی تونستم بچشم اما خوب شد.شب موقع افطار مامان و بابا سر اینکه من دستپختم به کدومشون رفته با هم کل کل می کردن  ولی خودمم خیلی خوشم اومد!به ندرت پیش میاد من از دستپخت خودم خوشم بیاد و معمولا همون بوش سیرم می کنه اما این دفعه دوتا کاسه خوردم!  البته اینم بگما من اصلا آشپزی نمی کنم!یعنی تا حالا مامان خانومی می گفتن تو فعلا فقط بخور بعدا انقدر آشپزی می کنی که خودتم خسته می شی اما بعضی وقتا که یه چیزایی می پزیدم بر حسب اتفاق خوب از آب درمیومد.البته مامان خانومی و باباخان هر دو دستپختشون تو فامیل معروفه در نتیجه بسیار ضایع هست که من هیچی بلد نباشم!  

* مثلا خواستم هوای روزه دارا رو داشته باشم درست اولین پست ماه رمضونیم پر از خوردن شد!  

* درسته دلم از مامان خانومی رنجیده بود و پیش خدا شکایتشونو کردم اما اصلا دلم نمی خواست اینجوری یه نفر دیگه دل مامان مهربونمو برنجونه.با اینکه مامان هیچ تقصیری نداره اما می گه برای حفظ رابطه می خوام پیشقدم بشم اما من نمی ذارم.لااقل الان نه!تا اون طرف بفهمه نباید بچه گانه و غیر منصقانه رو هر چیزی نظر داد.از دیشب مامان گلم تو فکره.خیلی دلم گرفت  این حقش نبود! 

* کلاس ارگ هم به خوبی پیش می ره.اون روز استادم به جای یه قطعه سه تا قطعه بهم درس داد و گفت خیلی خوب پیش می ری منم تو دلم هی قند آب کردن یعنی می شه یه روزی من پیانو بزنم مسعود سنتور. مسعود می گه تلفیق این دوتا خیلی خوب میشه،با اینکه یکی سنتیه یکی کلاسیک.

* بی صبرانه منتظر اولین مهمونی افطار که فرداست می باشم!دلم می خواد ببینم مسعود تو جمع فامیلشون با من چجوری رفتار می کنه.

نقل و نبات: دوسِت دارم   دوسِت دارم  دوسِت دارم    دوسِت دارم   دوسِت دارم دوسِت دارم